جوامع عقب افتاده مثل تن انسان خفته است ، انسان خفته ساعات طولانی که روی یک طرف تن خود خفته است احساس خواب رفتگی میکند و همچنان در خواب شانه به شانه میشود و باز می خوابد – آنقدر که دوباره آن طرف تنش به خواب برود و پس از ساعاتی احساس کند که باید به طرف دیگر بخوابد .
چنین جوامعی در خواب گرده به گرده می شوند و در واقع به دور خود غلت می زنند و احساس میکنند که به پیش میروند .
به رسم ادب : مطلب از این قرار است :
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم .
چنین گفت بامداد خسته ام.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت   توسط م. رسول پور
|
سكوت،
سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای
بر زبان نیامده.
در این سكوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو
و من.
سرودههایی از: مارگوت بیکل
ترجمه و صدای: احمد شاملو
موسیقی و پیانو: بابک بیات
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت   توسط م. رسول پور
|
کاش هیچگاه قلم نوشتنم تغییر نمی یافت.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت   توسط م. رسول پور
|
ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا یا گرفته است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه آنچنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شبی ظلمانیست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست
هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز گوشه چشمی هم
برفراموشی این دخمه نیانداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هردم از دیده فرو می ریزد
ارغوان این چه رازی است که هربار بهار
با عزای دل ما می آید
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره غم می بارند؟
ارغوان خوشه خون
بامدادن که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحرغلغله می آوازند
جان گلرنگ مرا بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه... بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقان مرا
برزبان داشته باش
تو بخوان نغمه نا خوانده من
ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت   توسط م. رسول پور
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت   توسط م. رسول پور
|
و این را ای مزدا در بارگاه تو نگه داری کنم . منش نیک و روان پیروی راستی و نماز و آن پارسایی و کوشش را تا تو ای توانای بزرگ با نیروی پایدار بر آن پاسبانی کنی.
اوستا - یسنا هات 49 بند 10
................................
نگه دارمش آن یاد را
نیک منشی راست؟ ایدون
به خطا گمراه است و دروغ
چنین است
آری بوده اند اینچنین
تمام مومنانش پیروی
دینوران تازی
خود را به دروغ نطفه میبندند
و ترس را
چنان که خنجری تیز
بر گلوگهی که خالی ست از
اردیبهشت
اینچنیند
محتاج و سردرگم اینچنین
که دنیایشان چون یلگی بگذرد
نفهمند از برای که دوست میدارند سرود مهر را
و ندانند هیچ چیز دوستی را
برای تو ای اردیبهشت
بهمن
امرداد را خواستارم
برای خود که چون غافلان
پلشتی را
نگذینم.
م-رسول پور
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت   توسط م. رسول پور
|
محمودی خوانساری
استاد محمودی خوانساری خلوت گزیده ی تنهایی اش که آواز را به تسکین خود و عاشقان تنهایی خویش در سوز نواهای ایرانی برگزید.
هنرمند نازنینی که هرگز در ازای دستمزد، ناله بی غمی سر نداد و در عین نیازمندی، وارسته و بی نیاز عمر خود را در گوشه انزوا سپری نمود و سر انجام روز چهارشنبه دوم اردیبهشت ماه 1366، به صورتی ناگوار، مظلومانه و ناباورانه از غم زیستن نجات یافت و حیات مجددی را آغاز نمود.
مرغ شباهنگ از جاودانه تراته های این هنرمند بزرگ بود که اهنگش را استاد ملک درمایه افشاری ساخت.
مرغ شباهنگ
به دورانی که شد قحط صفای دلها
چرا هردم نگویم من
خدا خدا خدا
من مرغ شباهنگم بشد کنج قفس قسمت من
چرا چرا چرا
به پیامی تو ای پیک بهار من
به باغبان بگو که گاهی
نشانه گیرد از گیاهی
من اگر که هستم ستاره ام کو
درآسمان ها
من گر اهل دردم نشانه ام کو
به داستان ها
من آن کسم که روز وشب زبی کسی
گرفته ام دست
دعا دعا دعا
تو آن کسی که از من شکسته دل
نمی کنی دوری
بیا بیا بیا

+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت   توسط م. رسول پور
|
ز گریه مردم چشمم نشسته در خونست ببین که در طلبت حال مردمان چونست
+
نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت   توسط م. رسول پور
|
یکه
بنشسته ام
با
سری سنگین
بر
ایوان خانه ام
نیمه
شبیست پر از فراز و فرود تار
با
شهناز بنشسته ام
به
به
دلارام
جان
مخالف
را کوک کن همسایه را باکی نیست
کاش
صدا نوشته میشد.
تنها
ام و هیچ چیز برایم چنین زیبا نبوده.
هیچ
چیز برای زیبا نبوده.
نه
تو
و
نه ان بدن هایی که مانند تو بودند.
مگر
ان سالهای پنجاه که گذشت
که
می اید.
مگر
باز منو سری سنگین از تار شهناز
و
بوی سوختن.
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت   توسط م. رسول پور
|
سر بر می آورم این شب را
از لحافی که بر زفافه ی من
خسته از هزار فکر
دود می کند
خاطرهایش را
مسخ میشوم گاهی
و گاهی خسته از گاهی مسخ میکنم خود را
شاید هوای دیوانگیم
این دوز حراج شده بر رگانم دگر یادت کرد
بی گمام روشنایی فانوسکم
یاد می آورم صدای فروغ و خستگی آن شب ها
یاد می آورم
جز خود همه را
تا توانم دیوانه ی دیوانگیم فراموشی را
میکشم این گناه همیشگی آدمی
بر دوش
افتاده از سنگینی بوسه ایت
هر روز که آفتاب
میخشکاند این داستان های داغ را
بر بند حیاط
دنیای من
سکوت است و هر نفس جا افتاده از
...................
یادآور یاد های فراموش شده
دیوانه ی دیوانگیم
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت   توسط م. رسول پور
|