تبليغاتX
سرزمین جان سپرده
گاه نامه ی زندگی
زیبا

اسطوره ی ابدیت در چه یاد راست؟

قبای رویین تنی برکش

این 

آئین اسفندیار را

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط  م. رسول پور   | 

و کودکی ام را .............

دگر 

سرخ نیست چشمانم 

ز گریه های صداقت

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط  م. رسول پور  

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط  م. رسول پور   | 

در آفتاب صبحگاهی ،

راه خانه ات را گم میکنم

در بامدادی که تو

سطر های آسمان را

دوباره برپا میداری .

زنی

هفت بار سهم گریه ات را مینویسد

نگاهش کنید .

 م.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت   توسط  م. رسول پور   | 

یادگار تو

خشت بی نام دوران بود

برخاکی که سرند کرده اند

تنگ چشمان و تازی و ترک

چون خطوط نقش بسته بر

محراب ها

و دیوار ها


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت   توسط  م. رسول پور   | 


حرمت نگه دار دلم ، گلم ،
کاین اشک خونبهای عمر رفته من است
میراث من ، نه بقید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون.
کتیبه های خطوط قبائل دور ،
این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز
دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است
هر شب گرسنه میخوابید
چند و چرا نمی شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریسیت بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب با همکلاسیهایش
دو دو تا .... چهار تا .... چار چار تا .... شونزده تا..... پنج چنج تا ....
در یازده سالگی پا به دنیای عجیب کفش نهاد
با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
بابوی کنده ی بد سوز و نفت و عرقهای کهنه ....
آری دلم ، گلم
این اشکها خونبهای عمر رفته من است
میراث من .
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده بود
تا بدانم ، بدانم ، بدانم
به وام وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم .. و میرفتم ... و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو
متبرک شده به آتش سیگار متبرک معلون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
.... و یکی یکی مردم ... بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود . .... نبود ؟
پس دل گره زدم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود

مسیح به جلجتا به صلیب نمی شد
و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا در شبهای سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود .
پس رسوب کردم با جیبهای پر از سنگ به ته رودخانه اولز همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار ، دلم ! ، گلم !
اشکهایی را که خون بهای عمر رفته ام بود

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
- انسان و بی تضاد ؟ -
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه میکنند

پس ادامه میدهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون ان درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه .
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربعهای جادو
...
من در همین پنجره معصومیت ادم را گریه کردم
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چراغ برده ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه ی کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم یکجا همه ی رازهایم را
دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گونی به جای موهایم
آری ... دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار
کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهایش
تا کی مرا گریه کند ؟
تا کی ؟
و به کدام مرام بمیرد .
آری ... دلم ! ، گلم !
ورق بزن مرا
و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن

مرحوم حسين پناهي

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت   توسط  م. رسول پور   | 

از آن توست

سنگر و سرباز و مرگ

از خاک توست

.................

حرمت .

ایزد.

.................

قلم های برافراشته

خط زده

...............


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت   توسط  م. رسول پور   | 

گاهی فصل ها بهانه میشوند ، برای جاری شدن

..............................................................

به یاد ( ابوعطا) ی استاد جلیل شهناز-برنامه ی ساز تنها 1345

و

شب های تلو تلو خوردن در خماریه چشم هایی که برق میزند

............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت   توسط  م. رسول پور   | 

آدم است دیگر … «آه» و «دم» و نمی‌دانم چرا «آه»‌های این آدم تمامی ندارد این آدم باز هم حرف دارد...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت   توسط  م. رسول پور   | 

mitavan zendgi kard mitavan zende bod mitavanzende kard va gahi mitavan bavar dasht hekayathara
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت   توسط  م. رسول پور   |